تبليغاتX
تنهاترینها
میخواهم از تنهایهایم برایت بگویم
سلام

الان که برگشتم بابا شدم

میخوام این بار از دخترم بگم

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 17:41  توسط مسعود...(تنها)  | 

سلام

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 22:37  توسط مسعود...(تنها)  | 

می خواهم با تو بگويم قصه مرگ عشقم را

ميخواهم تو بدانی غم شبهايم را

ميخواهم که تو بخواهی تن خسته و بيمارم را

ميخواهم که تو ببوسی لب تبدار مرا

ميخواهم که بدانی عشق من رفت ز دستم

بی انکه بداند من اسير چشمهايش شدم

چشمهای که در ان اثری از عشق نبود

ميخواهم که فرياد زنم من دوست داشتم کسی را که مرا دوست نداشت

                                          تنهاترين


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 0:36  توسط مسعود...(تنها)  | 

سلام

بازم بعد مدتها تونستم که بیام رو وبلاگم....راستشو بخواید دل کار کردن رو این وبلاگ رو نداشتم ..اگرم الان دارم بازم مینویسم بخاطر ...وگرنه دیگه از من گذشته......

راستی یادم رفت ساله نو رو  به همه دوستام تبریک میگم وبراتون سالی ر از شادکامی وسربلندی رو آرزو میکنم..مخصوصا  ال.....واما این تکه شعر رو هم تقدیم می کنم به عزیزتر از جانم ال...

من آمدم
"آمدم تا عاشقانه در كنار تو بمانم تا براي تو بميرم مهربانه من
"
"آمدم تا آنكه باشي تكيه گاه خستگيهام اي گل نيلوفر من
"
امروز دلم برات خيلي تنگ شده
امروز هم فهميدم بيشتر از هميشه بهت احتياج دارم
امروز بيشتر از هر روز ديگه اي حس كردم كه بدون تو تنهاترينم
و من منتظر يك اتفاق خوب
و من منتظر هجوم تو
و من منتظر بهانه اي برا ي نوشتن براي تو
و اكنون در روبروي تو

من وتو

من براي تو مي نويسم
براي تو بهترين

براي تو شيرين

براي تو بي نظير
و حال به خود مي نگرم به كم كاريهايم براي تو
به روزهايي كه كمتر به يادت بودم
به لحظهايي كه بي ياد تو بودم
و سپاس مي كنم تو را كه هميشه به يادم بودي
مواظبم بودي
با من بودي
و دوستت دارم تا هميشه
اي بزرگترين پروردگار خوبم
دوستدارت يه موجود زمينييه كوچولو

ودر آخر تمای گلهای این گلزار رو به تو یی  که دوستدارمت تقدیم میکنم

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 21:26  توسط مسعود...(تنها)  | 

 سلام

از اينكه تو اين چند مدت نتونستم وبلاگ رو به روز كنم شرمنده باور كني سرم بحدي شلوغه  كه الان هم اگه بخاطر ال... نبود نمي اومدم بهر حال اين روز عزيز رو به همه عاشقان  تبريك مي گم خصوصا به عزيزتر از جانم ....

              مناجات مجنون در کعبه

 یارب ، به خدایی خداییت                      و آنگه به کمال کبریاییت

کز چشمه عشق ده مرا نور                  وین سرمه مکن ز چشم من دور

از عشق به غایتی رسانم                    کاو ماند اگر چه من نمانم

گویند، که خود ز عشق واکن                 لیلی طلبی ز دل رها کن

یارب، تو مرا به روی لیلی                     هر لحظه بده، زیاده میلی

گر چه ز شراب عشق، مستم              عاشق تر از این کنم ، که هستم 

از عمر من آنچه هست بر جای             بستان و به عمر لیلی افزای

گر چه شده ام، چو موی از غم             یک موی مباد، از سرش کم

از حلقه او به گوشمالی                      گوش ادبم مباد خالی

بی باده او ، مباد جامم                       بی سکه او ، مباد نامم

گویند، ز عشق کن جدایی                  این نیست طریق آشنایی 

من قوت ز عشق می پذیرم                گر میرد عشق، من بمیرم !

 

                         روزدوستيمان مبارك

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 18:2  توسط مسعود...(تنها)  | 

شب بارونی

شبی از پشت یک تنهای نمناک وبارانی تو را با لحجه گل های نیلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه آبی احساس تو را از بین گل هایی که در تنهاییم رویید با حسرت جدا کردم وتو در پاسخ آبی ترین تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی ومن در پاسخ دلت گفتم دلم حیران وسرگردان چشمانیست به مهربانی درياوبه وسعت دشت شقايق و اين برای من کافی ست که بدانم عشق در عمق چشمانش به ژرفای اقيانوس.ومثل دشت ارام است ومن بعد از عبور تلخ وغمگینت حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت ونارنجی خورشید واکردم وتو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی......... نمیدانم چرا رفتی ....نمیدانم.... شاید خطا کردم...........

موفق باشید.........

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 21:17  توسط مسعود...(تنها)  | 

 

دستهای آسمانی

خدا یا مرا دریاب

خدایا ......اين دل خسته تا هميشه در آسمان عشق تو پرواز ميکند

و تو آنقدر بزرگی که کوچکی و حقارتم را می گسترانی و زنده ميگردانی

......من غريب و نا آشنا در کوچه پس کوچه های مبهم زندگی گمگشته ام

و تو آشنايی و راهنما ...

خدایا راهم را نشانم بده

خدا یا امید را به زندگیم برگردان

من زندگی ام به یک مو بند است ...

جسم خسته ام را دریاب که به دستهای نوازشگر تو محتاج است ،

روح سرکش و طغیانگرم را آرام کن که در پی ات شبها بی قرار و بی تابست ،

قلب پر تپش ام را حس کن که برای رسیدن به اوج تو چه نامنظم در سینه ام در تقلاست ،

چشمهای غمگینم را ببین که پیوسته برای دیدنت عاشقانه در انتظار است ،

بغض گلویم را بگیر که این همان درد دوری و دلتنگی است ،

آتش این وجود نگرانم را خاموش کن که آفت بزرگی از نگرانی در تن ضعیف و بیمارم است ،

و به من اطمینان ببخش که به حال خود رهایم نمیکنی ...

اينک سوار بر مرکب اميد به سوی تو می آيم ،

به سوی تکيه گاهی که ويران نمی شود ،

به سوی امیدی که ناامیدی در ان معنایی ندارد

دورها آوايی است که مرا می خواند ...

ای امید دیروز وامروز وفردای من کمکم کن

خدا یا مرا دریاب

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 19:2  توسط مسعود...(تنها)  | 

  

هي مي نويسم.. هي انتظار مي كشم.. هي مي خندم.. هي ...

هي رفيق با توام...!

هي رفيق شبهاي تنهايي ام.. !

حالا ..!

هي من بنويسم.. هي بگويم.. هي بخوانم.. هي بگريم..

و هي هزار روز بگذارد از اين هي هاي من..

هي رفيق خوب من...!

تيرماه  رو به پايانه و من باز مي نويسم..

مي نويسم.. از شادی ها.... از طبيعت.. از خنده هايم.. از تو..

 
آنقدر اينجا از دلتنگي ها, تنهايي ها از بي مهري روزگار و بي وفايي ها
 
نوشتم ..  ديگه خودم هم خسته شدم.. حالا می خوام كمي استراحت كنم...
 
و دنيا رو از اون روي سكه هم ببينم... من با صراحت كامل مي گم همه
 
آدم ها روزهاي خوبي و خوشي داشتن تو زندگيشون.. روزهاي كه حاضرن
 
همه هستي شون رو بدن فقط يكبار ديگه برگردن به اون روزها.... پس
 
نميشه منكر خوبي ها و قشنگی هاي زندگي شد...... من خودم بارها
 
روزهاي خوب و شاد زندگيم رو اينجا ثبت كردم.... نوشتم ... نوشتم.
 
روزهاي عاشقي رو نوشتم..
 
نوشتم.. و شما خوانديد و همراه من بوديد....
 
همه آدم ها .. يه دوست... يه رفيق دارن و هميشه با اون هستن.. شايد تا
 
آخر عمرشون.. شايد هم نه ... ولي ميدونن كه هميشه يكي هست...
 
ولي من ...
 
به اندازه همه دلتنگي هام.. به اندازه همه تنهاييم.. به اندازه همه عمرم..
 
دوست و رفيق دارم.. ولي می تونم به صراحت بگم كه هيچ كدومشون
 
دوست نيستن.... چونكه همه اشون اگه با من هستن فقط بخاطر
 
خودشونه.. بارها برام اتفاق افتاده..
 
كسائي كه ادعاشون می شد از همه رفيق ترن. از همه دوستترن... از همه
 
نارفيق تر بودن.. و فقط از دوست بودن.. اون وقتاي رو دوست هستن كه
 
خودشون بهم نياز داشتن.... يا خودشون احتياج داشتن.......وقتي ديگه پر
 
شدن از همه چيز.. خيلي راحت بيخيال می شن....... بعدش انگار نه انگار
 
كه من رو مي شناسن.... و آنقدر رسمي باهات برخورد مي كنن كه
 
گاهي اوقات متعجب مي شي از اينهمه رفيق هاي, نارفيق...!

....

هميشه اون آدم هاي كه بيشتر از همه بهشون خوبي كردم.. يا بيشتر از
 
همه باهاشون بودم.. زودتر هم رفتن... نه اينكه برام مهم باشه كه الان نيستن..
 
يا اينكه هستن. ولي بود و نبودشون فرقي نمي كنه ها.. دارم مي نويسم...
 
كه بدونم ... اين دوستاي من كجايي زندگي من حضور دارن...

دوستاي خوب من وقتي پر از دلتنگي هستن.. پر از تنهايي..
 
پر از بي كسي... پر از نبودن يه همراه... پر از نبودن يه دوست دختر
 
يا پسر تو زندگيشون.. من رو مي شناسن.. ولي همين كه جنس شون
 
جور شد... يه رفيق تازه پيدا كردن... اصلا يه حالتم نمي پرسن...
 
وقتي كارشون گير داره.. يا وقتي خودشون بخوان من رو مي شناسن..
 
ولي وقتي همه مشكلاتشون حل شد.. همه گرفتاري هاشون رفع شد..
 
ديگه حالتم نمي پرسن...

حالا من همه اين ها رو نوشتم كه به خودم بگم... اگه خواستم برم سينما,

كوه, مسافرت, جشنواره, نمايشگاه و يا هر جايي ديگه به كسي نگم...

چونكه می دونم كسي نيست... حتي يه دوست ساده كه وقتي دلت گرفت

می دوني اون هست كه به حرفات گوش بده.. وقتي از نظر كاري.. 

به يه جايي رسيدي كه فقط بخواي با كسي مشورت كني.. واقعا مثل يه

دوست كمكت كنه... اگه يه شب داشتي از دلتنگي مي مردي.. بدوني

اون دوستت هست كه باهاش حرف بزني.....! همين..!

             

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 10:39  توسط مسعود...(تنها)  | 

من کیستم!!؟؟

بايد بنويسم. هنوز هم بايد بنويسم. هرچند ديگر بهانه اي براي نوشتن,

 

بهانه اي براي خنديدن, بهانه اي براي گريستن, بهانه اي براي زندگي

 

كردن, ديگر بهانه اي براي هيچ چيز وجود ندارد.مدت هاست نگريسته ام.

 

حتي مدت هاست كه نخنديده ام. راستي من كيستم. مدت هاست كه ديگر

 

خودم را نمي شناسم. بي قرارم. خسته و ناتوان. اندوهگين و كماكان

 

مضطرب و نگران. به كجا مي روم. مقصد ناپديد است. روزها

 

سياه و شب ها كبود و ساعت ها سنگين و زجر آور. تو گويي در مردابي

 

دست و پا مي زنم كه هيچم راه نجات نيست. من كيستم؟ آيا كسي نيست كه

 

پاسخم گويد. من كيستم كه حتي خودم را نمي شناسم. آري درست مي گويم

 

همه اينها من و تنها من هستم كه رو زبه روز در منجلاب تباهيم بيشتر

 

فرو مي روم.

 

من كيستم؟ آيا كسي نيست كه بگويد از كجا آمده ام. آيا در اين شهر

 

كسي نيست كه نسبم را بشناسد و بداند از چه رو نفريني اين خاك تيره ام.

 

آخر كسي جوابم گويد من كيستم كه چنين شايسته لعن و نفرينم مي دانند

 

آري. حقيقت دارد. من شكستم. من لحظه لحظه در خويش شكستم و فرو

 

ريختم از درون و پيكر نحيفم آوار شد بر سر روح بي قرارم و من به چشم

 

خويش ديدم كه روحم تلاش مي كرد براي رهايي. براي زنده ماندن.براي

 

جرعه اي نفس كشيدن. اما چه سود كه من به چشم خويش ديدم كه روحم,

 

كه تمامي احساسم به زير ضربه هاي دشنام و نفرين خرد شد و در خود فرو

 

ريخت و از همه آن جز غباري باقي نماند.

 

اما چه كس فهميد مرگ يك احساس را؟ چه كس فهميد زوال  ناگريز يك سينه

 

چاك چاك را؟ چه كس فهميد پژمردن يك لاله سست ريشه در خاك را؟

 

چه كس فهميد سقوط يك روح پاك را؟

       

                

      آيا مرا كسي  مي شناسد؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 21:28  توسط مسعود...(تنها)  | 

سلام
راستشو بخوايد اصلا نمي دونم چي بگم و چطور بگم.........اصلا نمي تونم بگم
فقط فداي معرفت ال.........و اينكه واقعا دستت درد نكنه ال.....
ودر آخر اين چند گوهر تقديم به همتونو مخصوصا
عشق..... عشق....
 
کلمه ی دیگری را به یاد ندارم تنها عشق است که در سراسر
 
وجودم طنین انداز می شود این تنها صدای عشق است که مرا
 
از اعماق وجودم به فریاد وا می دارد
 
عشق یک واژه نیست
 
عشق تار و پود هستی است 
 
ولی.. نه.. این عشق است که زندگی و هستی را در احاطه ی خود
 
گرفته است و به آن رنگ می بخشد 
 
براستی عشق چیست؟؟؟؟ 
 
آیا عشق همچون شهابی است که برای یک لحظه در آسمان وجود
 
آدمی می درخشد و بعد در شعله های سوزان سکوت نا پدید میگردد؟
 
آیا عشق همان نسیم صبحگاهی است که صبحدم دست نوازش بر سر
 
غنچه ی نشکفته ی دل عاشقان می کشد و بعد اشکهایش را برای چشم
 
روشنی خالصانه تقدیم آنها می داردو انها را در اندوه و حسرت تنها
 
می گذارد؟؟
 
یا اینکه عشق جاده ی بی انتهایی است که رفته رفته سبز تر می شود و
 
همه چیز را در مسیرش در گرمای سبزی خود ذوب می کندو هیچ
 
مقصدی در کار نیست و تا ابدیت در پیش است؟؟
 
حال عاشق کیست؟؟
 
آیا عاشق همچون شمعی است که آهسته آهسته در راه عشق می سوزد
 
ودم بر نمی آورد؟؟
 
یا همچون کوهی است که در مقابل هر چیزی که رنگ عشق در ان نیست
 
 سینه سپر کرده ؟؟
 
ولی... نه... عاشق واقعی درهمه چیز و همه کس عشق را می جوید و اودر
 
پی گلچین کردن رنگهای رنگین کمان عشق است ...
 
آری عشق همچون دریای مواج آبی وسیع و تمام نشدنی و فنا نا پذیر است
 
عشق همچون نوری است که از ماورای وجود آدمی در دل عاشقان
 
طلوع میکند و هیچ غروبی بر آن نیست...
 
عشق همچون مرواریدی است که در دل عاشقان که به سان صدف است رشد
 
میکند و به لولوثمین تبدیل می شود ...
 
آری عشق ازبرکه ی خشک و بی آب زندگی چشمه ای می سازد
 
جاری و ساری...
 
عشق همچون جوانه ایست که از دل کویر می روید و کویر دل را
 
به دشت سرسبز عاشقی مبدل می سازد
 
عشق...
اين شاخه گل تقديم به ال....
       تقديم به تنها گلم الهام
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 17:15  توسط مسعود...(تنها)  |